العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
199
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
يك روز حضرت سجاد متوجه صحراء شد . وقتى من بدنبال آن حضرت رفتم ديدم آن بزرگوار روى سنگ خشنى سجده كرده است . شنيدم كه تعداد هزار مرتبه آن امام مظلوم در حالى كه ضجه و گريه ميكرد فرمود : لا إله الا اللَّه حقا حقا ، لا إله الا اللَّه تعبدا و رقا لا إله الا اللَّه ايمانا و تصديقا . سپس سر مبارك خود را در حالى از سجده بلند كرد كه محاسن و صورت مباركش بوسيلهء اشك چشمش تر شده بود . من گفتم : اى آقاى من ! آيا هنوز وقت غم و اندوه تو منقضى نشده است ؟ آيا وقتى كه گريهء تو تقليل يابد فرا نرسيده است . امام سجاد به من فرمود : واى بر تو ، يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم عليه السلام پيغمبر و پسر پيغمبر و داراى دوازده پسر بود . خداى توانا يكى از فرزندان يعقوب را ناپديد كرد و موى سر آن حضرت از غم و اندوه سفيد شد و پشت آن بزرگوار بوسيلهء غم خميده شد . چشمان خود را از كثرت گريه از دست داد . در صورتى كه پسرش در دار دنيا زنده بود . ولى من مظلوم پدر و برادر و تعداد هفده نفر از اهل بيت خود را از دست دادم و آنان را مصروع و مقتول ديدم . پس چگونه حزن من منقضى و گريهء من تقليل پيدا كند ! ؟ 2 - در كتاب : اقبال از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : من از پدرم على بن الحسين راجع به اينكه يزيد او را چگونه اسير كرد جويا شدم . فرمود : مرا بر شترى كه بدون جهاز بود سوار كرد و سر مبارك امام حسين هم بر فراز نيزه بود . زنان ما بدنبال ما بر استرهاى بدون زين سوار بودند . دشمنان با نيزهها بدنبال و اطراف ما بودند ! هر گاه چشم يكى از ما گريان ميشد با نيزه بر سر او ميزدند ! وقتى با اين كيفيت داخل دمشق شديم شخصى فرياد زد : اى اهل شام ! اينان اسيران اهل بيت هستند . 3 - در كتاب : امالى از حاجب ابن زياد نقل مىكند كه گفت : هنگامى كه سر